امشب ساعت ها به این فکر میکردم که اگه اشک نبود چی میشد؟ واقعا این همه بغض تو گلو چی میشد مگه حنجره آدم چی بود که بخواد این همه بغض را تحمل کنه؟چند روزه مثل دیونه ها شدم ،همش بغض ،همش گریه برا کسی که واقعا ارزش نداره ،همه میگن اون لیاقت این همه دوست داشتنت را نداشت الان هم باید فراموشش کنی واقعا میشه مگه میتونم؟؟؟؟!!!!!!
این چند روز از شدت ناراحتی روحی بیشتر بیمارستان بودم ،خودم می دونستم اون خیلی بی احساس تر و بی عاطفه تر از اونی هست که بخواد من را دوست داشته باشه؟ خودم می دونستم لیاقت دوست داشتنم را نداره خودم می دونستم ولی...........
وقتی به مشکلاتم فکر میکنم وقتی می بینم مشکلاتم هیچ جای دنیا وجود نداره وقتی می بینم مشکلاتم تو هیچ خونه ای نیست بیشتر دلم میگیره بیشتر دلم برا خودم میسوزه، وقتی می بینم با همه این مشکلات هیچ جایی برا دوست داشتن برا اینکه عاشق بشم اونوقت عاشق کسی که تمام دلش از سنگ بود نداشتم آخه چرا واقعا تقصیر خودم بود یا باز خدا خواست امتحانم کنه؟ چرا خدا فقط منو امتحان میکنه مگه این همه بنده تو این دنیا وجود نداره؟ مگه من تو این دنیا تنها وجود دارم؟؟

شاید مشکل من برا دیگران هم پیش بیاد شاید خیلی ها عشق بودن و تنها موندن اما شاید اونا تنها این مشکل را دارن،شاید یکی هست کنارشون که درکشون کنه،شاید یه همدم شاید یه امید دارن شاید .........
تقدیم به کسی که برای همیشه رفت:
او رفت و برای همیشه رفت
و می دانم رفته تا دیگر هرگز بازنگردد
خسته بود
شاید از خواندن نامه هایم که در وجود پاره پاره ام سروده بودم و ناله هایی که بیصدا در سکوت شکسته های قلبم می شکست
و از دیدن سرخی چشمانم خسته بود
از صدای اشک هایم که در برکه ی بغض های فرو خورده فرود می آمد و سایه اندوهم که او را نیز در برگرفته بود
باز نمی گردد و هرگز باز نمی گردد
و من تا عاقبت هرگز نیامدنش تنهایم
تنهای تنها با خاطراتش و یاد نگاهش و سرانجام من جایی نیست جز بی راهه ی اوهام که تا سراب توهم پیش می رود و جرعه جرعه وجودم به قطرات آب می پیوندد
و باز می دانم بر نمی گردد
حتی برای دیدن دوباره ی من که در پس یک تردید فراموش شده ام و نه حتی برای پاک کردن وعده هایش و نه برای هیچ...
او رفت و دیگر هرگز باز نمی گردد.

دل نوشت: جند روز بیشتر به محرم نداریم بی تابم برا اون روز ها که تا صبح صدای مسجد تو اتاقم باشه و گریه کنم برا تک تک دلتنگیهام 
پی نوشت1: شاید با رفتن اون دیگه هیچ وقت حتی آپ نکنم ،شایدم آپ کنم ولی دیگه آخرین آپی بود که براش کردم امیدوارم اینقدر ارزش داشته باشم که فقط بخوندش
پی نوشت 2: این روزا جشن شادی تو و جشن ازدواج تو میدونم بهترین روزهای زندگی تو اما احساس میکنم روزهای مرگ من همین........
پی نوشت 3: می دونم خیلی طولانی شد خیلی چیزای دیگه تو ذهنم بود که نتونستم بگم نمی دونم خوب نوشتم یا بد موقع تایپ کردن اینقدر اشک صورتم را گرفت که نفهمیدم چی نوشتم فقط دوست داشتم یکم سبک شم همین
بی ربط: با رفیقت مثل چتر رفتار نکن که هر وقت بارون بند اومد،فراموشش کنی!

نوشته شده توسط دنیا در شنبه بیست و نهم آبان 1389 و ساعت 11:14 بعد از ظهر